اما وداع...
به پات نشستم
اما حیف ....
رفقا میگن دوسم نداشتی
عیبی نداره بی خیال![]()
دلم نمی یاد نفرینت کنم ولی تبعیدت میکنم به حبس ابد توی تک سلول انفرادی قلبم![]()
خدانگهدار عزیزم
به دلم موند که یه بار بگی می خوامت
به پات نشستم
اما حیف ....
رفقا میگن دوسم نداشتی
عیبی نداره بی خیال![]()
دلم نمی یاد نفرینت کنم ولی تبعیدت میکنم به حبس ابد توی تک سلول انفرادی قلبم![]()
خدانگهدار عزیزم



رفتم
رفتی
رفت
ساکت میشوم و میخندم اما خنده ای تلخ استاد داد میزند:خوب بعد!؟
ادامه بده و من میگویم
رفت
رفت
رفت
رفت
و
دلم شکست
غم رو دلم نشست
رفت و شادیم بمرد
شور از دلم ببرد
رفت
رفت
رفت
ومن میخندم و میگویم
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته , به آن میخندم






به دلم موند
به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی میخوامت
بگی فقط واسه من عزیزی و بس چشام به نامت
کاشکی تو نگاه آخر اشکو تو چشام میدیدی
تو چی کردی با دل من عشقمو لایق ندیدی
قلب تو انگار که نشنید التماس اون چشامو
تو چی کردی با دل من ندیدی غم صدامو
به دلم موند یه بار ، یه روز یه جایی بگی میخوامت
بگی فقط واسه من عزیزی و بس چشام به نامت
به دلم موند یه روز یه جایی بگی میخوامت
بگی فقط واسه من عزیزی و بس چشام به نامت
خداحافظ
بهم گفتی خداحافظ تو رو دیگه نمی خوامت
بهت قول میدم از امروز دیگه هیچ وقت نمی پامت
بهم گفتی تو این روزا ، ازت من میگذرم آسون
ببین ذرات عشقم را ، همه حل شد توی بارون
خداحافظ چه آسون بود ، چشات امشب چه آروم بود
ولی انگار که عشق من ، مثل جغد روی بوم بود
دیگه عشق رو نمی فهمم ، دیگه خون تو رگهام خشکید
بگو چشمای غمگینت چرا از عشق من ترسید
خداحافظ عزیز دل ، برو دل کندن آسونه
دل خوش باور و تنها ، از این بازی دلش خونه
خداحافظ چه آسون بود ، چشات امشب چه آروم بود
ولی انگار که عشق من ، مثل جغد روی بوم بود

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش
من دلم برای آن شب قشنگ
من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود
آن سیاهی وسکوت
چشمک ستاره های دور
من دلم برای "او" گرفته است